تبليغاتX
گونئی آذربایجان خبر مرکزی( بولتن) - خاطراتي چند با مرحوم مهندس اماني در زندان اوين .علي حامد ايمان
آماجیمیز گونئی آذربایجانا عاید دوزگون خبر یایماقدیر

خاطراتي چند با مرحوم مهندس اماني در زندان اوين

علي حامد ايمان

 

خبر چنان سرد وسنگين بود كه براي لحظه اي در پشت پنجره ميخكوب ام كرد. هوا باراني بود و گرفته. پشت خط تلفن رضا عالي بود. خبر چنان تلخ بود كه نياز به هيچ توضيحي نداشت. خبر اين بود: مهندس اماني مرده است. خبر ناباورانه بود. چشمم در پشت پنجره سياهي رفت و فقط اين خاطرات زندان در حوادث خردادماه 85 بود كه از ذهنم گذشت. با او در بازداشتگاه تبريز وزندان اوين تهران و همچنين زندان تبريز خاطرات زيادي دارم كه در ذهنم زنده گشتند.

تلفن را قطع كردم و فورا ناباورانه به تلفن همراه اماني زنگ زدم. تلفن خاموش بود. شماره حسين حسني را گرفتم او هم از ماجرا خبري نداشت. فهميدم كه حسن ارك هم خبر ندارد. فورا شماره دكتر حيدر اوغلو را گرفتم كه متاسفانه او خبر را تاييد كرد. باورش سخت بود ولي اماني مرده بود.

با حسن ارك و حسين حسني براي عرض تسليت به خانه برادرش رفتيم و ...

 

1-

روز پنجم خرداد سال 1385 بود كه مرا نيز بازداشت كرده و به اداره اطلاعات استان انتقالم دادند. در آن جا در يك سلول انفرادي محبوس شدم. در سالن باريك فقط چهار اطاق خيلي كوچك با دربي فلزي وجود داشت كه من در چهارمين اطاق محبوس بودم. گويا اينجا محل بازجويي بود چرا كه گاها صداي برخي ها را مي شنيدم كه بازجويي مي دادند.

حدود ده روز بدون هيچ خبري گذشت تا اينكه در يك روز متوجه شدم به حالت مورس ضربه هايي به ديوار سلول مي زنند. اول متوجه منظوراز اين صدا نشدم ولي پس از لحظه اي شنيدم كه كسي اسم مرا صدا مي زد. رضا سياح بود كه از داخل سلول بغلي مرا صدا مي زد. وقتي علت ماجرا را پرسيدم گفت كه در سلول عمومي با كسي دعوا كرده و او را جهت تنبيه به سلول انفرادي آورده اند. او بود كه خبر داد مهندس اماني هم در اطاق دومي بازداشت شده است. تا آن لحظه از اينكه اماني در آن سلول انفرادي قرار دارد بي خبر بودم . و پس از آن بود كه صحبت هاي ما شروع شد.

پايين درب فلزي كمي از كف زمين بالا بود و اين بهترين جا براي صحبت بود. سرمان را زمين مي گذاشتيم و از همان زير در، با صداي آرام با مهندس اماني صحبت مي كرديم. البته اين صحبتها زماني صورت مي گرفت كه احساس مي كرديم كسي در محوطه وجود ندارد. و اين آغاز گفتگوي من با اماني بود كه در مورد دستگيري ها و ساير مسايل آذربايجان صحبت مي كرديم..

پس از چندين روز، ما دو نفر را هم نيز از سلول انفرادي به بخشي انتقال دادند كه چندين نفر ديگر هم بودند. در آن اطاق افرادي كه بازداشت بودند عبارت بودند از: حسن ارك، حسين حسني، چنگيز بخت آور، دكتر حيدر اوغلو، رضا سياح، مهندس اماني و بنده. چندين نفر نيز متناوبا آورده و برده مي شدند. وقتي دوستانمان را ديديم احساس خوشحالي زيادي كرديم. مهندس اماني فورا پتوها را مرتب كرد و به اطاق جان تازه اي بخشيد. چنان پتوها را مرتب مي كرد و از آنها محل تكيه دادن درست مي كرد كه آدمي احساس آرامش مي كرد. روحيه بالايي داشت و مدام از حركت صحبت مي كرد و از خاطرات حوادث يك خرداد. اطاق هاي بازداشت در كنار هم بود و مدام اماني به ديوارها به صورت مورس ضربه مي زد و از زير در با بچه هاي ديگر صحبت مي كرد و به اين ترتيب بود كه توسط اماني از تمام اخبارهاي بيرون و دستگيري ها باخبر مي شديم.

روزي در اطاق بازداشت بين رضا سياح و دكتر حيدر اوغلو درگيري لفظي بوجود آمد. رضا پسر پور شوري بود. هر از چند گاهي ما را براي بازجويي مي بردند و يك بار هم كه رضا را برده بودند تعريف مي كرد كه از من اسم چندين فعال سياسي را پرسيدند و گفتند كه تو اين افراد را از كجا مي شناسي؟ رضا مي گفت من هم گفتم كه فرد سياسي بقال محله را كه نمي شناسد بلكه افراد سياسي را مي شناسد.. و مهندس چقدر خنديد.

رضا كم سن و سالترين فرد در اطاق ما بود و دكتر حيدر اوغلو براي اينكه محيط سنگين بازداشت گاه را آرامش دهد گاها با رضا شوخي مي كرد. روزي سياح از كوره دررفت و صدايش را بلند كرد. زودتر از همه ما، مهندس اماني بر او توپيد كه حرمت بزرگترها را نگه دارد. و قضيه فورا تمام شد و اگر اين توپيدن اماني نبود شايد حرف هاي ديگري نيز رد و بل مي شد كه نبايد گفته مي شد.

 

 

2-

نزديك يك ماه از بازداشت شدن ما مي گذشت كه شش نفر از ما را صدا زدند. اول خيال كرديم كه ما را به زندان تبريز انتقال مي دهند تا آزاد شويم ولي چيزي نگذشت كه فهميديم ما را به تهران انتقال مي دهند. وسايل هاي شخصي را كه از ما گرفته بودند پس دادند. از جمله اين وسايل موبايل من و اماني بود.

سوار ماشيني از نوع «ون» شديم. مهندس اماني و حسين حسني را در ته ماشين نشاندند و مرا هم در بين آن دو قرار دادند. در رديف جلو هم چنگيز بخت آور و حسن ارك را نشاندند. دكتر حيدر اوغلو را هم در كنار در قرار دادند. سه نفر ديگر هم مامور انتقال ما به زندان اوين تهران بودند. ماجراهاي بسياري در داخل ماشين اتفاق افتاد. بحث هاي زيادي، هم با مامورين و هم در بين خودمان كرديم. حيدر اوغلو با ماموران زياد بحث مي كرد و آنها هم او را استاد خطاب مي كردند و حيدر اوغلو هم به حرمت كلمه استادي تا تهران دگمه كتش را باز نكرد، در حالي كه خرداد ماه بود و هوا بسيار گرم.

اولين چيزي كه به ذهن ما خطور مي كرد اين بود كه چگونه مي توانيم به خانواده مان اطلاع دهيم كه ما را به تهران انتقال مي دهند؟ مامورين گفتند كه نمي توانند اجازه دهند ما تلفن كنيم. راههاي زيادي به ذهنمان رسيد و اجرا شد كه شايد شرح ماجرا مجال ديگري طلبد. پس از تلاش فراوان، مهندس اماني به آرامي موبايلش را از كيفش درآورد و روشن كرد. براي اينكه مامورين متوجه اين كار ما نشوند به چنگيز بخت آور پيشنهاد شد كه چند ماهني بخواند. قبل از اين هم چنگيز ماهني ميخواند و ما هم كف مي زديم. چنگيز شروع به خواندن ماهني كرد و ما هم همگي كف مي زديم. به حسن ارك گفتيم كه كمي بلند تر بنشيند تا جلو ديد آينه راننده را نسبت به عقب كور كند. مهندس به آرامي به همسرش ،گونش، تلفن كرد و ماجرا را به سرعت بيان كرد و از او خواست كه به كافي نت برود و اين خبر انتقال را به دوستان ايميل كند. پس از آن هم من و هم حسني از تلفن اماني استفاده كرديم و خبر را به خانواده خود داديم. مهندس اماني واقعا شهامت به خرج داد كه توانست اين كار را به سرانجام برساند و ما همگي شهامت او را ستوديم.

 

3-

روزي بود كه ما را از بند 209 زندان اوين مي خواستند به تبريز منتقل كنند. مهندس را در آن مدتي كه در زندان اوين بوديم نديده بودم چرا كه من، حسني و چنگيز در يك سلول بوديم و اماني، حيدراوغلو و ارك هم در اطاق ديگري كه اصلا امكان تماس نبود. زماني كه هفته اي يك بار براي هوا خوري ما را به فضاي بسته ديگري مي بردند ديوار نوشته هايي را مي ديديم كه مهندس اماني در ديوارها نوشته بود. اين تنها روشي بود كه هفته اي يك بار كه ما را براي هواخوري مي بردند انجام مي داديم در حالي كه دوربين ها همه جا را مي پاييد.

در فرودگاه دوباره مهندس اماني خواست كه به نحوي به خانوادها اطلاع بدهد كه ما را به تبريز برمي گردانند. اول به بهانه دستشويي در فرودگاه بلند شد كه برود ولي يكي از سه ماموري كه از تهران ما را انتقال مي دادند با او بلند شد و به طرف دستشويي رفت. مهندس نتوانسته بود كه خبر را انتقال دهد..

وقتي در داخل فرودگاه مهرآباد سوار اتوبوس شديم كه ما را به پاي هواپيما برساند مهندس اماني نيز در كنار من ايستاده بود. نقشه مان اين بود كه موضوع را به كسي كه در كنارمان قرار دارد انتقال دهيم تا او تلفن كند. مهندس شروع به صحبت كردن با من كرد تا مسافري كه در كنارمان ايستاده است از ماجرا با خبر بشود و به خانواده ما خبر دهد. مهندس در ظاهر به من و در واقع به فردي كه در كنارمان ايستاده بودمي گفت: ما را در حادثه خرداد دستگير كرده اند و به تهران آورده اند و حالا هم مي خواهند به تبريز انتقال دهند. اگر من تلفن داشتم به اين شماره (شماره خانه اش را گفت) زنگ مي زدم و خبر مي دادم. فردي كه در كنار ما ايستاده بود متوجه نشد و يا اينكه به روي خود نياورد. مهندس باز تكرار كرد و جندين بار موضوع را گفت. مامور در كنارمان ايستاده بود و مهندس به آرامي صحبت مي كرد. در نهايت آن فرد عصباني شد و به ما اعتراض كرد و با عصبانيت گفت كه اگر مي خواهيد تلفن كنيد بياييد زنگ بزنيد .صداي هواپيما بلند بود و همين امر نگذاشت كه صداي اعتراض مسافر به گوش مامورين برسد.

اين طرح ما اجرايي نشد ولي مهندس نيز دلسرد نگرديد. در داخل هواپيما كه نشستيم باز هر دو در كنار هم بوديم و در كنار ما هم يكي از مامورين نشسته بود. من جلو ديد را گرفتم و مهندس بر روي كارتي شماره تلفن و خلاصه اي از ماجرا را نوشت و از بغل صندلي به فردي داد كه پشت سر ما نشسته بود. او در كارت نوشته بود كه به خانواده اش زنگ بزند و خبر انتقال ما را به تبريز بدهد. مسافري كه درعقب نشسته بود از ترسش تا به تبريز به ما نگاه نكرد و هر وقت كه من سرم را به علامت نتيجه جواب به پشت سر برمي گرداندم همان شخص به جاي ديگري نگاه مي كرد تا نگاهش به نگاه ما نيفتد.

■■■

خاطرات بساري از مرحوم مهندس اماني در دوران بازداشت برايم به يادگار مانده است كه شايد بعد ها به خاطرم بيايد. سنگيني خبر چنان غافلگيرم كرده كه همه چيز از ذهنم پاك شده است. حيف شد كه از بين ما رفت. انسان بلند والا و مهربان و محكمي بود كه از عقيده اش باز نمي گشت.خدا رحمتش كند كه ديگر در بين ما نيست. او گرچه ديگر در بين ما نيست ولي نام نيك و ياد بلند او هميشه با ما و با هر آذربايجاني خواهد ماند و تا آذربايجان هست نام و ياد او هم خواهد بود.

اين ضايعه اسفناك را به مردم آذربايجان، همسر پر صبورش گونش و به پسر تازه بدنيا آمده اش، آراز، تسليت مي گويم كه پدرش را آن چنان كه بايد نديد و بايد سنگيني اين حسرت را تا به ابد با خود به دوش كشد. چه كنيم كه در فرهنگ ما آراز هميشه نماد جدايي و حسرت بوده است

 

+  87/08/14      |